فؤاد افرام البستانى ( مترجم : مهيار )

369

فرهنگ ابجدى ( عربى - فارسي ) ( ترجمهء المنجد الأبجدى )

شود تا با او بدون رضايت خانواده‌اش ازدواج كند . خَفَّ - - خَفّاً و خِفَّةً و خَفَّةً [ خفّ ] : سبك شد . اين واژه ضد ( ثَقُلَ ) است ، بىپروا شد ، دارائى او كم شد ، - المطرُ : باران سبك شد ، - خَفّاً و خِفَّةً و خفُوفاً القَومُ : آن قوم كم شدند ، با شتاب رفتند ، - الى العَدُوِّ : براى روبروئى با دشمن شتابيدند . الخُفّ - ج أَخْفَاف و خِفَاف : كفش ، - للبَعيرِ و النّعَام : و در شتر و شترمرغ بجاى سم است در ساير جانوران ؛ « رَجَعَ بِخُفَّي حُنَيْن » : نااميد برگشت ، در كار خود پيروز نشد . الخِفّ - مترادف ( الخَفِيف ) است ، گروهى كم . خَفَا - - خَفْواً و خُفُوّاً [ خفو ] البرقُ : برق درخشيد ، - الشيءُ : آن چيز آشكار شد . خَفَى - - خَفْياً و خُفِيّاً [ خفي ] الشيءَ : آن چيز را پنهان و كتمان كرد ، آن چيز را آشكار كرد . خَفَّى - تَخْفِيَةً [ خفي ] الشيءَ : آن چيز را پنهان و كتمان كرد . الخَفَاء - مص ، پنهان ، ضدّ ( الظُّهور ) است ، - ج أخْفِيَة : پوشش ، سرپوش ، « خَفَاء الزهْرِ » : پشت گل ؛ « فى الخَفَاء » : پنهانى ، بگونه‌اى كه ديده نشود ؛ « لَا خَفَاءَ فى انَّ » : واضح است كه . . . ؛ « اخْفِيَةُ الكَرَى » : چشمها . الخُفَارَة - دستمزد نگهبان ، مترادف ( الخَفَارة ) است . الخَفَارَة - اسم است از ( خَفَرَ ) ، زينهار ، حرمت و حق . الخِفَارَة - مترادف ( الخَفَارة ) است . الخُفَّاش - ج خَفَافِيش ( ح ) : خفاش ، شبپره . نام ديگر آن ( الوَطْوَاط ) است . الخَفَّاف - [ خفّ ] : فروشنده‌ى كفش . الخَفَّاق - اسم مبالغه است ، آنكه بسيار غايب شود ؛ « خَفّاقُ القَدَم » . آنكه جلوى كف پايش پهن باشد . و در زبان متداول بر آنكه در سخن خود هذيان گويد اطلاق مىشود . الخُفَّان - سنگ سبك و نرم بسان سفال . اين واژه در زبان متداول رايج است و فصيح آن ( الرَّخْفَة ) است . خَفَتَ - - خُفَاتاً : ناگهان مرد ، - خُفُوتاً الصوتُ : صدا آرام شد ، - خَفْتاً بِكلامِهِ و بِصوتهِ : سخن خود را پنهانى گفت ، سخن خود را آهسته گفت ، - بِالقِراءَةِ : آرام و آهسته خواند . اين واژه ضدّ ( اجْهَرَ ) است . الخُفْت - ( ن ) : سذاب . الخِفَّة - [ خفّ ] : مص ، سبكى . ضد ( الثِّقْل ) است كه در جسم و عقل و كار مىباشد ؛ « خِفَّةُ الحَركَةِ ، الخِفَّةُ فى الحَركَة » : سبكبالى ، تيزروى و سرعت ؛ « خِفَّةُ اليَدِ » : مهارت در كار ؛ « خِفَّة الدَّم ، خِفَّةُ الروح » : لطافت ، دوست داشتنى . خَفَرَ - - خَفْراً و خَفَراً هُ و بهِ و عليهِ : او را پناه داد و از وى حمايت كرد ، - هُ : از او پولى گرفت تا از وى حمايت كند ، - خَفْراً و خُفُوراً بِالْعَهْدِ : به عهد و پيمان وفا كرد ، - فُلاناً : پيمان و عهد را با فلانى شكست ، به او خيانت كرد . خَفِرَ - - خَفَراً و خَفَارَةً تِ الجاريةُ : آن دختر بسيار شرم كرد . خَفَّرَ - تَخْفِيراً هُ : او را پناه داد و حمايت كرد ، به دور آن سور يا ديوار كشيد . الخَفِر - من النساء : زن بسيار باحياء و شرم . الخُفْرَة - اسم است به معناى ( الخَفَارَة ) الخَفِرَة - من النساء : مترادف ( الخَفِر ) است . خَفَضَ - - خَفْضاً هُ : آن را پائين كشيد . اين واژه ضد ( رَفَعَ ) است ، - الرجُلُ : آن مرد بدرود زندگى گفت ، - الصوتُ : صدا آهسته شد ، - تِ الإبلُ : شتران آهسته راه رفتند ، - الصَّوتَ : صدا را آهسته و نهان كرد ، - الكَلِمَةَ : حرف آخر كلمه را كسره داد ، - جَنَاحَهَ لِفُلانٍ : به فلانى فروتنى و نزديكى كرد ، - من الشيء : از آن چيزى كم كرد ، - بالمكانِ : در آن مكان اقامت گزيد . خَفُضَ - - خَفْضاً العيشُ : زندگى خوش و آسان و گوارا شد . خَفَّضَ - تَخْفِيضاً الشيءَ : آن چيز را نرم كرد ، كم كرد ؛ « خَفِّضْ عنك » : بر خود سختى هموار مكن ، - السَّعْرَ : نرخ را پائين آورد ، از قيمت چيزى كم كرد . الخَفْض - نرمى زندگى و فراخ آن ؛ « خَفْضُ القِيمَة » : پائين آوردن نرخ ، كم كردن قيمت . خَفَّفَ - تَخْفِيفاً [ خفّ ] الشيءَ : آن چيز را كم يا سبك كرد . اين واژه ضدّ ( ثَقَّلَه ) است ، - الثوبَ : جامه را نرم و رقيق كرد ، - الحَرْفَ : حرف را تخفيف داد . اين واژه ضد ( شَدَّدَ ) است ، - الآلَامَ عنه : دردهاى او را آرام بخشيد و از شدت آن كاست ، - من سُرْعَتِهِ : از سرعت خود كاست ، آرام و آهسته راه رفت . خَفَقَ - - خُفُوقاً النجمُ : ستاره غروب كرد ، - الليلُ : بيشتر شب گذشت ، - الرجُلُ فى البِلَاد : آن مرد به سير و سياحت رفت ، - المكانُ : آن مكان خالى شد ، - الطَّائِرُ : پرنده پريد ، - خَفْقاً هُ بِالسَّيْفِ : با شمشير ضربه‌ى سستى بر او زد ، - تِ النعْلُ : كفش صدا كرد ، - خَفْقاً و خُفُوقاً و خَفَقَاناً الفُؤادُ او الرايَةُ او البَرْقُ او الرِّيِحُ : دل يا پرچم يا برق يا باد تكان خورد و سرگردان شد ، - الطعَامَ عِندَ العَامة : و در زبان متداول بمعناي غذا را در هم بر هم خورد مىباشد . الخُفَق - ج خِفَاق : مترادف ( الخَفِق ) است . الخَفِق - ج خِفَاق : اسب كمر باريك . الخَفْقَة - اسم مرّه از ( خَفَق ) است . الخِفْقَة - چيزى بسان تسمه يا تازيانه است . الخُفَقَة - ج خُفَقَات : مترادف ( الخَفِق ) است و تاء براى مبالغه است نه تأنيث . الخَفِقة - ج خَفِقَات : مترادف ( الخَفِق ) است و تاء براى مبالغه است نه تأنيث . الخُفُوت - سستى و آرامش . خَفِيَ - - خَفَاءً و خُفْيَةً و خِفْيَةً [ خفي ] : پنهان شد ، آشكار نشد ؛ « لَا يَخْفَى أن » : پيدا است كه . . . ؛ « لَا يَخْفَى عليك » : بر تو پوشيده نيست ، خودت ميدانى كه . . .